عاشق ی پسر فامیل بودم از پنج سالگی حس علاقه بهش داشتم تا کم کم بزرگ میشدم و علاقه بیشتر انقد خوشگل و خوب بود شک نداشتم چه کسی بشه با اینکه بچه بود چقد با مرام باهوش شوخ طبع آقا هجده سالم ک شد اون هم دانشجو شده بود بهترین مهندسی تو اصفهان بهم پیشنهاد داد همین ک بهش اوکی دادم تبدیل ب یک عتیقه ای شد تو دانشگاه قرص میخورد سیگار ،کم کم دانشگاه ول کرد دختربازی میکرد زشت شد منم عین خر هنوز نمیتونستم دل بکنم ازش یه عمر باهاش بزرگ شد بیکار شد اهل کار ک اصلااا عین گدا ها از داداشش پول زور میگرفت خلاصه شوهرم اومد خواستگاری داداش م اوکی داد الان چه مرد خوبیه اون پسر آبرومو برد ک با من بوده و....
الان یادش افتادم تف ب شانس من و عشقم