شوهرم چند روز مانده به عروسی ،عروسی کنسل کرد که چرا از من بیش تر از ۲ مدل غذا خواستی و فرمالیته میخای به برادرش زنگ زد که اره دختره پر توقع اونا هم شیرش کردن که ببین الان جدا بشی بهتره تا بعدا شوهرم همه چیز کنسل کرد بعدا با رفتن پیش مشاوره و حرف زدن راضی شدیم بریم زیر یه سقف با توان اون عروسی بگیریم ولی الان مشکلم اینه با خانوادش نمیسازم یه جورایی از برادرش و زنش تنفر پیدا کردم نمی تونم خیلی باهاشون رفت آمد کنم به نظرتون من چیکار کنم
والا بعضیا از شوهر غول چراغ جادو رو تصور دارن مث اونی که میگه خب زن نمیگرفتی
نه عزیزم اگه من میخاستم شوهر غول چراغ جادو ببینم خودم نمی رفتم سر کار که دستم تو جیب خودم باش همون ۲ مدل غذا هم خودم بخشی از اونو به خاطر حفظ آبروم تقبل کردم
سختش که نمیدونم واقعا ولی شده مثل عذاب این مدت همش فکرم درگیر گاهی به خودکشی هم فکر می کنم که من چی کم داشتم که اینطوری شدش احساس می کنم بدبخت شدم با این انتخابم پیش مشاورم که رفتم شوهرم گفت من خیلی دوسش دارم مشاور گف نگو خیلی دوسش داری بگو دوسش دارم اگر دوسش داشتی گف ۳ مدل غذا تو ۴ مدل می کردی