داستان یه خانواده 8 نفره که 5 خواهر و1 برادر بودند. توی سمیرم. وضع مالی خیلی بدی داشتند. به طوری که پدر خانواده و 3 تا از دخترها روی زمین های مردم کار می کردند. اونقدر وضعشون بد بود که دختر اول رو زودی شوهر می دهند. پدر خانواده دیگه کشش اداره خانواده رو نداشته و اینها رو به امون خدا ول کرده و رفته. دختر دوم (شهربانو)هم به عنوان خدمتکار میره تو شیراز تو یه خانواده کار میکنه. الان سه تا از اونها قهرمان و عضو تیم ملی بودند. هنوز هم با پدره در ارتباط بودند.به صورت تلفنی به جز یکی شون.