دیروز رفتم ارایشگاه همسایه پدرشوهرم اینا دیدم شب شده به شوهر پیام دادم بیا دنبالم گفت سرخود شدی نگفتع به من رفتی اومدم خودم خونه همه اخم جز پدرشوهرم از کوچیک به بزرگ بهم حرف گفتن حتی جاریم جوری رفتار کرد باهام انگار پدر اونو کشتم دلم خیلی شکسته 😔 میگم شوهرم منو میخواست میومد دنبالم تا کسی نفهمه کجا بودم جاریمم نمیفهمید که شوهرم ناراحته بخاطر ارایشگاه رفتنم.میدونم به همه میگه
برات مهم نباشه یکی دو بار ببیننت چشمشون عادت میکنه ناراحت هم باشند به درک کبادا خودت محدود کنیا
نه خودمو محدود نکردم از اول شوهرمم محدود نکرده منو.از دیشب هم با شوهری حرف نمیزنم یه لحظه دستم خورد بهش کشید کنم.ولی شوهر جاریم اونو محدود میکنه طبق دستور شوهرش عمل میکنه