عقدیم
مدت زیادی بود خونشون نرفته بودم
پریشب شوهرم گفت بیا بریم خونه
و خودشو زد ب ناراحتی ک من میام خونتون میمونم مشکلی دارم؟
به زور دلم نمیخواد با من باشی و فلان
من رفتم
مهمون داشتن
به مادرش سلام کردم ب زور جواب داد جواب احوال پرسیمو اصلا نداد ولی پسرش ک احوال پرسی کرد جواب داد منم به شوهرم گفتم خوبه حداقل جواب تو رو داد و مادرش شنید گفت هر کسی هر گلی بزنه ب سر خودش زده
مهموناشون تا دیر وقت موندن خوابیدیم
فرداش رفتیم سر کار
همسرم اومد دنبالم ظهر اومدیم خونه دیدم کلی ظرف نشسته هست
رفتم نشستم پیش شوهرم
سر سفره ماهار مادرش زد زیر گریه ک دخترای من کاری بودن تو خونه پدرشون کار کردن
دختری خونه پدر کار نکنه خونه خودش کار نمیکنه
خونه رو گذاشت رو سرش
منم دیدم سنش بالاس
بعد ناهار ظرفاشو شستم
و رفتم خونه بابام
من با این چکار کنم؟
خونم میشه طبقه بالا همسایشون