افتاد زندان
همیشه بحثمون شدنی موهامو میکشید با مینداخت بیرون
لباسامو میریخت وسط خونه زنگ میزد بابام بیا دخترتو ببر
البته اگرم خوب بود منو میذاشت رو چشماش
کلی جلو همه احترام میذاشت
سه بار تا طلاق رفتم
هر دفعه نفرینش میکردم
الان افتاده زندان
جدا شدم من
پشیمونم و کاری از دستم برنمیاد