جاریم و دایی شوهرم دعوت دارم بعد گفتن قرار زن همین دایی و بچه هاش از شهر دیگه بیان منم گفتم بیاین اینحا بعد گفتن نه ما تمیایم خاله شوهرم گیر داد ک باید بیاین غذا گذاشتیم دیگه بزور اینا رو خوند اینجا صدبار زنگ زد حالا الان هنوز تازه تماس گرفتن که ۱ ساعت ذیگه می رسیم 😑😑😑😑😑😑 یعنی من دیگه موندم چیکار کنم برا مهمونامون افطار کردن تخمه و اینا آوردم خوردن هنوز منتظر شام گفتم بیارم بخورین اونا میان گفتن نه بزاریم اونا هم برسن 😶😶😶 بنظرتون درک میکنن ؟ واقعا از دست این خاله شوهرم بدبختا میخاستن برن خونه جاری دیگه ام ک نزدیک شون بودا . الان دیگ باید سخری بخوریم 😐😐😐
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من اینجوری واسم مهمون اومده. ساعت ۱ شب رسیدن. دور از جون تو شام کوفتمون شد از بس زیرشو خاموش کردم و ...
وای آره این بندگان خدا گشنه شونه و خوابشون میاد شدید 😶😶خودم ک هر شب تا سحر بیدارم الان چرتم گرفته شدید تاره باید سحر بیدار شم اصلا معلوم نیست بمونه چیزی برا سحری یا مجبور شم تا صب آشپزی کنم باز صب براشون صبحانه آماده کنم چون زن دایی بچه ها روضه نیستن اصلا وضعی شده میخام گریه کنم