هر شب از خدا خواستم نشد نگید صلاح نبوده گفتم حتی اگه صلاحم نیست بده
دو شب دیگه قدرم خودمو کشتم رسما انقدر اشک ریختم دورم همه شده بود دستمال کاغذی
امشب دیگه وسطاش بلند شدم حتی اشکی برای گریه ندارم دیگه امیدی ندارم دیگه خسته شدم و انگار صدام بالا نمیره اگه ام میره مهم نیست خواستم انگار
بریدم و میخوام همه چیو رها کنم هفت ماه پشت این در منتظرم میخواست در و باز کنه باز کرده بود