خانواده شوهرم را برا افطار دعوت کردم .ساعت ۲ ظهر اومدن مبلمان خونم ال هست پدر شوهرم هروقت میاد فکر میکنه تخته روش میخوابه تا شب که میخوان برن .درمورد همه چیز نظر میده اشغال مبل مان جاری هام سلطنتی هست اونجا ها مثل سیخ میشینه . هرچی به بچه ده ساله تیکه ميندازم نمی فهمه با اونم انگاد
گفتم : خدایا؟ ؟؟دلم را شکستند .گفت :هیس نگران نباش آنها هم برای خوشبختیشان به آسمان من رو می اندازند
خدایا من و او را بی هم مبین و بی هم مخواه =)))گوردوم وورولدوم))از هرکسی که این امضا رو میخونه یه خواهش دارم>>>>>>میشه به خدا بگی صلاحشو بزار تو آرزو هاش این دختر از بس سختی کشید و نرسید و همه گفتن صلاحته خسته اس .....