بابام سیروزکبدی گرفته یه جورایی خوشحالم خداکنه بمیره شمانمیدونید بابام چه بلاهایی سرمون آورد دخترخالموصیغه کرده بود دوست دختر۲۰ساله داشت آبرومونو همه جابرد همش کتکمون میزد یه جورایی دلم خنک شده بابام مریض شده بابام لک های قهوه ای درشت روبدنش زده پاهاش دردمیکنه روپاهاش رگ های آبی وقرمزه
خداکنه بابام بمیره بابام حق نداشت دخترخالموصیغه کنه حق نداشت به مامانم خیانت کنه حق نداشت مامانمو با ...
ببین سیروز کبدی به حدی بیماری دردناکی هست ک نمی دونی من بابام ذره ذره جلوم آب شد فکر کن یه مرد هشتاد نود کیلویی آخرش شد چهل کیلو خدا کمکتون کنه بازم مادرت اذیت میشه من مامانمم خیلی اذیت شد