۵ ماه نرفتم شهرستان خونه ی پدرم سر بزنم عیدم نرفتم ماه رمصون بود گفتم همسرم روزه اس گناه داره تنهاش بزارم موندم هر توی این سیزده رو ۳ بار شام خانوادشو دعوت کرد چهار بارم بعد شام اومدن ...کلی احترام بهشون بزار ریختو پاشو اینا امشب میگم من سال دیگه عید میخوام برم پیش خونواده ام چون بچم دیگه مدرسه نمیره به جز عیدو تابستون نمیتونم برم مادرشوهرم میگه نرو بمون خونه عید سالی یه بار برو این همه من احترام گداشتم حالا این شد نمیدونم به خاطر خووشون میگه یا اینکه راصی نیست همسرم بره اونجا نمیدونم دلم گرفته نمیخواستم پیش کسی بگم اومدم اینجا بگم دلم خالی شه کلی گریه کردم دیشب امشب بار تا بحث شد باز گفت
سال دیگه چند روزی بر پیش خانوادت.. یا همین تابستون
نمیتونم تو دهنم هضم کنم این همه من احترامشون کردم این همه جلوشون خمو راست شدم اخه چرا نمیفهمم با اینگه خانواده ی من نیستن ولی احترامشونو گرفتم ولی حتی در حد یه تعارف هم نگفت اره برو پسرمم میاد پیش ما خیلی رک گفت نرو کجا بری وای خدایا دلشون از چیه اینا
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
دوس ندارم تو صورتش نگاه کنم حرف بزنم حس بدی میگیرم واسه همینه سعی میکنم چیزی نگم یا اگع بگم خیلی خیل ...
اشتباه میکنی...اینجوری اون زبونش دراز تر میشه.نیاز نیست بی احترامی کنی یا صداتو بلند کنی....یاد بگیر با لحن خوب حرف حقتو بزنی...منم مثل شما بچدم اما باید خودمونو تغیر بدیم