بچها دیگه خسته شدم از دستش. عصبانی شدم روانی شدم دیگه کم اوردم
هروقت منو میبره خونشون ..(طبقه بالای خونشون خالیه میریم اونجا )
داشتم میگفتم... هروقت منو میبره خونشون... منو تنها میزاره تو اتاق، خودش میره رفیق بازی.... بخدا دیگه نمیتونم تحمل کنم... ازساعت ۹ شب میره ۱۲ شب برمیگرده بخدا دیگه تحمل ندارم... هرچی به مامانش میگم فایده ندارع.. بیشتر طرفداری پسرشو میکنه.. به خونوادم زنگ میزنم بیاین دنبالم من اینجا تنهام میترسم اوناهم جلو نمیان....... با خود نامزدم با زبون خوش صحبت کردم فایده نداشته
با دعوا صحبت کردم فایده نداشت....
مادرشوهرم میگه.. اره تو هروقت میای پیش پسرم رابطه رو میگندونی خراب میکنی.. بزار بره دور بزنه..............😏🐄💩
. منم امشب جامو جدا کردم اومدم تو پذیرایی خابیدم دیدم عین خیالش نیست رفته براخودش هله هوله خریده داره پای تلوزیون میخوره... منم بهش گفتم منو ببر خونمون گوش نداد.. گرفتم خوراکی هاشو از پنجره پرت کردم بیرون.
دستامو مشت کردم زدم تو دستو صورتش..