بنده ده ساله بودم ساعت سه نصفه شب بیدار بودم تو تلوزیون یه شاعر اوردن منم جوگیرررر😐😪
داشت شعر عاشقونه میخوند منم اومدم یه برگه و مداد اوردم یه همچین چیزی نوشتم: ای پسر، عشق تو در فلب من، این نامه را برای تو میفرستم و...
مامانم بیدار شد اومد نگاه کرد خوند بعد گفت: برووو بخواااااابببب😭ـ
از خجالت آبببببب شدمممممم😭😭😪😪🤣🤣🤣🤣