تو یه خونه ای بودم یه جای سر سبز دشت و یه خونه داشتم که خیلی نقلی بود در حد ی هال و آشپزخونه
تو هال یه پنجره بود با حفاظ و خیلی بزرگ و موقع باران کامل مشخص بود و زمانیکه که آفتابی بود آفتاب قشنگ تو خونه پهن میشد
خونه هم وسایل قدیمی و سنتی داشت تختمم روبرو پنجره و نرمممممم
یه تلویزیون هم بین تخت و پنجره بود و به سماور و قوری هم اون طرف بود یه فرش قرمز هم از اون قدیمیا پهن بود تو خونم خودم تو حال خودم تنها هروقت عشقم کشید بیدار میشدم هروقت عشقم کشید میرفتم دشت هروقت دوست داشتم ،،،،
🌿🌱🌸🍂🍁🌹🌷🪷🌷💐🪻🌼🌾🍀☘️🍃🏡🏡