از وقتی خونریزی کردم و بیمارستان بستری شدم و بعدشم استراحتی شدم، زندگیم از تعادل خارج شده.
به خاطر پله های زیاد نتونستم برم خونه خودم و اومدم خونه مادرم، بعد نزدیک یک ماه و نیم همسرم خونه رو عوض کرد و شب عید رفتم، هنوز خونه کار داره، هنوز پر از خاکه و وسایل چیده نیستن و یه سری کار ساختمونیشم مونده، چون پول کم آورده نمیتونه کارگر بگیره و یواش یواش داره تنهایی کاراشو میکنه و منم با این وضعیتم دکتر گفته نباید کار بکنم اصلا....
همسرم به من گفت دوباره برم خونه مادرم تا خونه رو تکمیل کنه.
خونه مادرم از نظر تغذیه و رسیدگی به من عالیه، مشکلم اینه تو تعطیلات داداشام با بچه هاشون میان اینجا و کلا ۶ تا برادرزاده پسر دارم که خیلی شیطونن و اینقدر داد میزنن انگار دارن به سرم پتک میزنن.
میگرنم عود میکنه، سوزش معده هم دارم و نیاز به سکوت و آرامش دارم.
این بچه ها تا ساعت یک شب بیدارن درحالیکه من و همسرم عادت کرده بودیم ۱۱ بخوابیم.
مادرم همش میگه تحمل کن و همینجا بمون ولی واقعا سختمه, بهشون میگم یه کم ساکت تر باشین، بچه ها یا مادراشون ناراحت میشن و میگن بچه خودت بیاد از همه بدتر میشه...
غیر از عیدا هم از چهارشنبه عصر تا جمعه شب اینجا هستن، خونشون نزدیکه ولی واسه اینکه بچه هاشون باهم بازی کنن ، میان اینجا...
اینم اضافه کنم که مادرمم خودش از دست سر و صداشون عاصیه چون دائما داد و جیغ میزنن