سلام
غمی که از بچگیم همراهمو میخوام بهتون بگم
امیدوارم که بتونید بهم کمک کنید ❤
من از خواهرم خیلی زشت ترم اصلا نگم و از همون موقع فامیل میگفتن دختر بزرگه(ابجیم)یه ادم خوب میاد سراغش و ازدواج میکنه ولی دختر کوچیکه(من)هبچکس نمیاد بگیرش مگر اینکه درس بخونه و به جایی برسه که ادم خوبی بیاد بگیرتش
و این همیشه تو ذهنم بود و از بچگی بر اساس اون رفتم سمت درس و .... تا سال هفتم واس خاطر این موضوع درس میخوندم
و دیگه بعدش شدم شبیه یه اسب رام که صاحبش به راحتی افسارشو میکشه
و تا الان سمت درسم ولی الان این دیدو ندارم که بیاد کسی بگیرتم و اصلا هم بهش فکر نمیکنم ولی خب اعصابم از دست فامیل داغونه
هر موقع نزدیک عید میشیم این افکار از سرم دست بر نمیدارن
و از این موضوع بسیار خوشحالم امسال کنکور دارمو نمیبینمشون
یا هزار تا چیز دیگه
من بدبختو تو سن ۵ سالگی به اندازه یه ادم ۲۰ ساله میدیدن وقتی ۸ سالم بود و با بچه های همسنم که بیشتریاشون پسر بودن بازی میکردن انواع نسبت ها رو بهم میدادن و یه نفر هست که ببخشید ه.رزه هست اون موقع منو به اون نسبت میدادن و میگفتن شبیه اونه تا شد بچه های خودشون به سن من رسیدن حتی روسری هم نمیپوشیدن و تازه با بچه ها هم بازی میکردن
به جز اینا خیلی بلاهای دیگه هم سرم اوردن و هر کار میکنم نمیتونم ببخشمشون
میشه کمکم کنید؟