من تو عقدم .
شوهرم شهر دیگه ای زندگی میکنه. ما شهر دیگه ای .
بعد من الان بیست روزه که خونه ی پدرشوهرمینام .
شوهرم سوپرمارکت داره.
داداشمینا تو این شهر که شوهرمینا اینجان یه خونه دارن تعطیلات اینا میان اینجا .
بعد دیروز اومدن .
میخواستم دیروز بیام پیششون شوهرم یه بهونه ای آورد منم نیومدم گفتم باشه فردا میرم .
بعد تو خانواده ی شوهرم برادرشوهرم میگه چه قدر زیاد میای اینجا. مادرشوهرم و پدرشوهرم میگن چه قدر زیاد میری پیش مامان بابات پیش ما وایسا. ینی یکی پس میزنه یکی پیش میکشه
امروز میخواستیم بریم پیش داداشمینا .
شوهرم گفت امروزو نرو . میخوام ببرمت خریدا . برات میخوام خرید کنم .
من گفتم منو دو هفته پیش بردی خرید برام لباس خریدی . من لباس دارم نمیخوام . گفت پس بیا پیش من مغازه . گفتم چی شد همینجوری والا تا میخوام بیام پیشت مغازه غمخوار منی که نیا خسته میشی پیش مامانتینا بمونم . خونه استراحت کنم .
الان که دارم میرم پیش داداشمینا دلت برام تنگ شده که پیشت باشم .
درسته شوهرمی و دوستت دارم ولی فکر نکن میتونی یه کاری کنی من به خاطر تو ارتباطمو با خانوادم قطع کنم . من مامان بابات نیستم که به خاطر شوهرم ارتباطمو با کله خونواده م قطع کنم .(چون مامان باباش با کل فامیل قطع رابطه ن )
دیگه اونم هیچی بهم نگفت فقط گفت باشه برو پیش اونا . منم پاشدم رفتم پیش داداشم و محلش ندادم .
بعد بهم زنگ زد گفت منو دوس نداری عذاب وجدان گرفتم .
دوباره پاشدم اومدم مغازه پیشش .
ازش عذرخواهی کردم . گفتم درسته داداشمو خیلی دوس دارم ولی تو رو ده هزار برابر بیشتر از داداشم دوست دارم .
هیچی بهم نگفت ولی باهام خیلی سرد حرف میزنه دیگه باهام مثه قبلا گرم نیست دارم دیوونه میشم .
چیکار کنم؟