۵۰ روز قبل وقتی داشتم شب میخوابیدم و همسرم مادرشوهرم رو برده بود دکتر، خونریزی کردم ،سریع برگشت و رفتیم بیمارستان و یک هفته بستری شدم و بعدشم استراحت مطلق و استراحت نسبی.
چون خونه خودم طبقه سوم بود، دیگه اجازه نداشتم اونجا برم و اومدم خونه مادرم که شهر دیگه است و یک ساعت فاصله داره.
همسرم خونه رو عوض کرده، هنوز کامل اسباب کشی و چیدمان نکرده و خونه نامرتبه، حتی پرده نصب نیست.
ولی نمیتونستم سال تحویل تنهاش بذارم، از طرفی پدر ومادرم برام این مدت خیلی زحمت کشیدن، دوست داشتم پیششون باشم ولی همسرم قبول نمیکنه بیاد اینجا برای سال تحویل، میگه خونه خودمون باشیم.
مادرم دوست نداره برم ، میترسه کار کنم و دوباره اتفاقی برام بیفته، بهش قول دادم به هیچی دست نمیزنم و زود برمیگردم تا خونه ام تکمیل بشه.
دلم برای خونه قبلیم که کلی خاطرات دارم و با کلی ذوق چیدیم تنگ میشه
چقدر زود دیر میشه، کی فکرشو میکرد ۵۰ روز قبل آخرین حضور من در اون خونه باشه.
یه حسی شبیه مردن هست، معلوم نیست آخرین بار کِی هست و هر لحظه ممکنه آخرین بار باشه.