یکی از آشناها که رابطه نزدیکی با شوهرم قبلا داشت فوت شد جوون هم بود
از دیروز شوهرم میگفت ختمش کی هست بریم امروز ساعت ۳ بود قرار بود مامانم همراهمون بیاد
ساعت۲ و رب بهش گفتم بلند شو اماده شو که بریم گفت چه خبره اینقد زوووود شوهرم کلا خیلی آروم و فس فس میکنه و پدر آدمو در میاره تا بره یه جایی
بعد دیگه هرجقد براش توضیح دادم تا بخوای بپوشی اماده شی ساعت ۳ شده نفهمید از بیشعوریه زیادشه البته
بلند شد زغال گذاشت رو اجاق برا قیلیون احمق
ساعت۲ونیم
منم هیچی نگفتم فقط آماده شدم اومدم تو سالن منتظر موندم مامانمم زنگ زد مگه نمیاید گفتم چرا میایم ساعت ۳ و رب قلیون و تموم کرد و بلند شد آماده شد نیم ساعت بعدش مامانم زنگ زد بهش گفت مگه نیومدین گفت الان داریم میزنیم بیرون بعد مامانم انگار بهش گفته بود زن همسایمون هم همراهشه گفت باشه و قطع کرد
اومد پیش من گفت ماشین خرابه خودشم به زور داریم میبریم میگه یکی باهامه(اصلا هم نون و نمک و لطفی که مادرم بهمون میکنه رو که نمیبینه )
خیلی ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم فقط اشک ریختم اینقد که دلم شکست رفتیم پایین دیدیم ماشین نیست مامانش کلید ماشینو داده به شوهر عمش تا برده اینم رفت دید ماشین نیست اینقد عصبی شد که کارد میزدی خونش در نمیومد
آخ دلم خنک شد با اینکه زنگ زدم به مادرم گفتم ماشطن خراب شده اونم خیلی ناراحت شد گفت من با پدرت نرفتم که با شما برم اینقد دیر اومدین حالا هم میگی ماشین خرابه چرا اینجوری هستین شما
ولی خوب دلم خننننننننک شد که اینقد عصبی شد و فهمید هیچی از خودش نداره احمق