والا خیلی غصه خوردم ینی مامانم زنگ زد برام گفت خشکم زد
خالم همه رو دعوت کرده جز ما. اونوقت من شب و روز به فکرش بودم و بهش زنگ میزدم و دوسش داشتم.
اگرم دعوت میکرد به خدا نمیرفتم چون اون تایم اومده بودم تهران تو تاپیکای قبلیم هست ولی دلخورم حالا.
خالم خیلی دروغ میگه و اغراق میکنه همه مسخرش میکنن چه تو روش چه پشت سرش ولی من خیلی هواشو داشتم همش میگفتم لابد ترومای کودکی داره حتی مامانمم کلی خندش میگیره.
حالام نمیخام دیگه ببینمش ولی اگ احیانا عید دیدمش خونه مادربزرگم دلم نمیاد ضایش کنم و دروغاشو به رخش بکشم ولی دلمم نمیکشه بی جواب بزارمش...دلمم میخاد گله کنم ک همه میگن نه ، الان هیجانیم نمیفهمم چرا بهش نگم
چیکار کنم؟