اول بگم چرا ؟الان همه میگن عروس بدی هستی.
دو هفته قبل از اینکه بفهمم باردارم ،مادرشوهرم زنگ زد مادرم.که من پاهام مشکل داره مریض احوالم .نمیتونم بچه بیارم .خیلی به من توهین کرده بود .
من همش ۷ماه بود عروسی کرده بودم و فقط یه آرتروز زانو داشتم که چون از درد لنگ میزدم فهمیدن خواهرای شوهرم.
در کل نمیگم مادرشوهرش بد جنسه اما بد زبونه خیلی دلمو شکسته اشکمو در آورده .کاری بهم کرده ازش فراری بشم.
بعد از اون داستانم بهش زنگ زدم اتفاقی بدتر هرچی دلش خواست بهم گفت.
منم کلا تصمیم گرفتم نه برم خونش،نه زنگ بزنم،نه تلفنشو جواب بدم.
چند روز پیش زنگ زد چون شمارشو پاک کرده بودم حدس زدم اونه.شوهرم خونه بود مجبور شدم جواب بدم.
امروزم حدس زدم مادرشوهرمع بعد گفتم نه حتما عموعه.
حالا راست یا دروغ نمیدونم این دو سری که زنگ زد گفت میخواستم شماره بچه داداشمون بگیرم.
امروز یبار زنگ زد صدا نمیمود.قطع کرد.
بار دوم زنگ زد داشت صداش میومد با من حرف نمیزدا با خودش میگفت میخواستم شماره بچه داداشمون بگیرم.منم استرس گرفتم گفتم الان میخواد نصیحت کردن و گلایه کردن.حالا که فهمیده بچه پسره من خوب شدم؟؟
منم سریع قطع کردم چند بارم زنگ زد جواب ندادم.
از استرس اینکه چیا میخواد بگه عصبی نشم.نسبت بهش حساس شدم و از چشمم افتاده دلم نمیخواد همکلام بشم .روش دوباره باز بشه کم محل میکنم که بدونه دیگه مثل سابق نیستم و رو بدم.
اما عذاب وجدان گرفتم نه برای ایشون برای شوهرم😐🥲