من متاهلم و بچه دارم اهل خیانت نیستم اما به شدت دوست دارم همه منو ببینن ،وقتی تو یه جمع یه مرد بگو بخند باشه سعی میکنم توجهشو به خودم جلب کنم.دلممیخواد بهم توجه کنن و یهم علاقه مند شن.توی دلم از این اخلاقم متنفرم.دست خودم نیست . خسته شدم از خودم
.تنهایی یعنی این سکانس...💔توی قسمتی از فیلم "رستگاری در شائوشنگ"، پیرمردی به اسم بروکس بعد از ۵۰ سال از زندان آزاد شد، برگشت به شهرش ولی هیچی دیگه مثل قبل نبود. این آزادی براش تلختر از زندان بود.چند روز بعد مثل همیشه از خواب بیدار شد، دوش گرفت، بهترین لباسش رو پوشید، عطر مورد علاقهاش رو زد. رو یه چهارپایه رفت و با یه چاقو روی دیوار خونهاش نوشت : بروکس اینجا بود...و خودش رو از سقف همون خونه، برای همیشه رها کرد.بروکس اون جمله رو نوشت چون کسی دیگه نبود بفهمه که "من اینجا بودم..."مثل خیلی از ماها که وسط شلوغترین روزا ته دلمون خالیه و منتظریم یک نفر بیاد، مارو بفهمه، پیشمون بمونه.ما هم اینجاییم.همین حالا.
اگه میخوای نظر دیگران رو بدونی باید بهت بگم اونی هستی که همیشه پشت سرت حرف میزنن و میگن این مشکل داره و حاضر نیستن توی جمع هاشون باشی و خوشحال نمیشن از وجودت و مردها هم نه بهت علاقه مند میشن و نه تحسینت میکنن خیلی معذرت میخوام اما میگن کرم داری و نخ میدی و بعضیاشون بدشون نمیاد یه حالی باهات بکنن اما به هیچ عنوان قبولت ندارن و حاضر نیستن دوست صمیمی زنشون باشی حتی
کاربری که بعد شش سال به ناحق ترکید من دیگه اون کاربر سابق نمیشم از همتون آتو دارم