سلام من عقد کردم با پسر خالم قبلاً اومده بود خواستگاریم پدر مادرم راضی نشدن بعد رفت با یه دختر قریبه عقد کرد عروسی کردن به یه هفته نکشید ازدواجشان دختره رفت خونه باباش به پسر خالم که الان شوهرشه تهمت زده که عقیم هست بعد کلی داد گاه و اینها جدا شدن دختر هم طلا ها و این ها رو ازش برد البته این داستان مال پارسال هست بعد امسال مهر ماه اومدن با پدر مادرم حرف زدن گفتن خونه داره کار داره لطفا راضی شاید هرچی بخواید انجام میدیم من اول راضی نشدم اصلا گریه میکردم تا اینکه پدرم با حرف زد دیگه حرف پدرم رو قبول کردم عقد کردیم اینها الان چند ماه میگذره بعد اینجا جهیزیه به عهده ی داماده همش میگه ندارم ندارم حقوق خودش پونزده از باباشم میگیره پونزده تومن کل وسایل رو قسطی گرفته الان بم میگه قرض هام زیاده بعد منم از همون روز خواستگاری گفتم عروسی تو تالار میخوام این ها کل شرط هام رو گفتم گفتن باشه بعد الان میگه نمیتونم بزار خونه بگیریم ساده دیشب کلی باش دعوا کردم گفتم اصلا قبول نمیکنم من از اول بت گفتم چی میخوام قبول کردی حق نداری زیرش بزنی شما میگید چیکار کنم بخدا هر چی. فکر میکنم نمیتونم پیشنهادش رو قبول کنم بخدا دلم عروسی میخواد برام مهم بود که روز خواستگاری هم در موردش حرف زدم بعد این میاد اینطور بم میگه دیونم کرد دیشت تا سه شب بیدار بودم از عصبانیت
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
نه بابا پزشک قانونی پیگیری کرد گفت نه سالمه کلا دختره از اول با خانوادش نقشه داشتن روز عروسیش من اونجا بودم مثل اینکه به زور شوهرش دادن اصلا نرقصید یه جا نشسته اخمو بود