من ی دوست داشتمچندبار میرفتم خونشون خودش میگفت خونمون خیلی سنگینه ی بار باهم بیرون بودیم مامانش هی زنگ میزد بیا بیا حالم بده ما گاز و گرفتیم و رفتیم خونشون.در و باز گزاشته بود مشکل قلبی داشت دیدیم نشسته رو مبل خیره شده یجا و یجور کانگار از یچی ترسیده باشه