من ی دوست داشتمچندبار میرفتم خونشون خودش میگفت خونمون خیلی سنگینه ی بار باهم بیرون بودیم مامانش هی زنگ میزد بیا بیا حالم بده ما گاز و گرفتیم و رفتیم خونشون.در و باز گزاشته بود مشکل قلبی داشت دیدیم نشسته رو مبل خیره شده یجا و یجور کانگار از یچی ترسیده باشه
من ی دوست داشتمچندبار میرفتم خونشون خودش میگفت خونمون خیلی سنگینه ی بار باهم بیرون بودیم مامانش هی ...
هر چی صداش میزدیم خاله و اونم میگفت مامان فقط نگا رو ب رو میکرد و اشک میریخت. بعد ک بردیمش بیمارستان و بهتر شد میکفتیم خاله چی بود زل زده بودی .میگفت هیچی اصلااا نگفت ک چی شده و چرا اونجور شده بود
جالبیش اینجاعه ک چن روز قبل این اتفاق .بحث همین سنگینی خونشون شد .گفت ولی حس میکنم اگه چیزی ام تو این خونه باشه خوبه .گفتیم جرا گفت ی شب رفتم حموم اومدمصبح دیدم موهام بافته .دخترش میگفت ن مامان خودن بافتی حتما یادت نبست .میگفت نه اون بافته:/