دلم گرفته ، دلم از دنیا و آدما گرفته و تنها چیزی که فکر می کنم آرومم می کنه نوشتنه. حس می کنم یک وزنه سنگین روی قلبم هست، حس می کنم بار آسمون و زمین روی شونه های منه.
دلم یک فریاد نه چندان ساده از ته دلم می خواد اما با خودم می گم اگر فریاد بزنم باز همین آدم ها مثل یک دیوونه نگاهم می کنند و من دیگر تحمل سنگینی نگاهشون رو ندارم. دلم از لبخند های آدم هایی که در ظاهر دوست در باطن خدا می داند چه دشمنی ها و حسادت ها دارند، گرفته. شاید بگویید چقدر دغدغه بچگانه دارم اما من حتی از اینکه تلاش می کنم آدم ها به تلاش هایم طعنه می زنند گرفته . خدایا دلم یک مهربانی صادقانه می خواهد، خدایا دلم برای بچگی هام و احساسات زلال بچگانه مون تنگ شده ، کاش در همون دنیای بچگانه می ماندم و زندگی می کردم خدایا دنیا آدم بزرگ ها پر از دل شکستن هایی که جای زخمش تا ابد می مونه خدایا تو این روزا فقط دلم به تو خوشه که با تمامی بی وفایی های من با تمامی بدی های من بازم حواست بهم هست خدایا من دیگه طاقت ندارم که تو بخوای دستم ول کنی قبول دارم بنده خوبی نبودم اما تو دیگه نه، تو دیگه نه ، تو دیگه من رو تو این هیاهو دنیا ول نکن. خدایا دنیا خیلی شلوغه ، خیلی سر و صداست. می خوام داد بزن آی آدما ساکت ، خدایا دلم یک سکوت پر از آرامش و شادی می خواد نه از اون سکوت هایی که آدم رو داغون میکنه و حس تنهایی اش قلبت رو تیکه تیکه می کنه.