رفته بودیم مراسم من تقریبا دو روز بود مامانمو ندیده بودم
همه جا تنها میرفت خرید و اینا اونم یه مراسمی دعوت بود تنها رفته بود
اومدم خونه مادرشوهرمینا دیدم مامانم آیفون مادرشوهرمو زد اومد داخل
بغلم کرد گریه کرد همش گفتم چی شده میگفت تو نبودی مثل آواره ها شده بودم تنها نشسته بودم تا تو بیای 🥲🥲🥲🥲
اصلا دلم یجوری شد من خونه ام نزدیک خونه مامانمه
خیلی وابستمه صبح که میشه میاد پیشم تا شب شوهرم میاد مامانم میره خونه شام که میزاره سهم منو نگه میدارع فردا ناهار میاره
خیلیییی اذیت میشه بچه ها منم هر جا میرم دلم میمونه پیشش عروسی اینا میرم نمیتونم غذا بخورم بدون اون
سنم کم نیست
به نظرتون بریم پیش مشاور ؟؟؟؟