رلم کارش املاکه چن وقتیه بازار خرابه دستورالعمل خالیه اعصابم خیلی خرده چن روزی بود زیاد محبت نمیکرد بهم منم درکش کردم ولی خب از یکطرف مامانم رو مخمه رلم گفته برج ۱۱سال دیگ میاد خواستگاری تا خودشو جموجور کنه الان خواستگار اومده برام مامانم بهم فشار میاره میگ از کجا معلوم این بیاد خواستگاریت شاید داره سر میدوئونتت از این حرفا باباش چرا کمکش نمیکنه بیاد جلو (بابای رلم وضعش خوبه ولی ب این اصن کمک نمیکنه🤦) پریشب بیرون بودیم سر این خواستگار اینا بحثمون شد منم همینجوری بدون منظور تو حرفام یهو گفتم آره مامانم داش با زنداییم حرف میزد میگف اره مهدی(رل قبلیم ک اومده بود خواستگاریم)پسر بدی نبود داداشای فاطمه سنگ انداختن یجورایی سخت گیری کردن پشیمون شد رفت آقا من اینو گفتم این کلا دیگ قیافه گرف عصبی شد گف ب مامانت بگو ب مهدی زنگ بزنه بگه بیاد خواستگاریت اگ انقد ناراحته😑😑منم گفتم بابا چی میگی خلاصه من گفتم اون گف بحثمون بالا گرفت آخر گف کی میری خونه گفتم خودم میرم خیلی ناراحتی گف ن فک کنم تو ناراحتی منم عصبی شدم گفتم ده روزه اخلاقت گه شده ن قربون صدقه میری ن هیچ گهی میخوری🤦♀️🤦♀️درو کوبیدم محکم خودم اومدم خونه دیگ دنبالم نیومد ن زنگ زد ن پیام داد تا الان