2777
2789
عنوان

رمان خیلی کوتاه اما واقعی

913 بازدید | 16 پست

این رمان رو کسی تعریف کرده و نوشته منم براتون از رو اون نوشتم 

چشمان سیاهت
گیسوان مشکی ات را یادم هست
موج موهای فرفری ات را یادم هست
شبهای پر از ذوقم برای دیدنت را یادم هست
توچه میدانی از گریه های شبانه و بی صدای من
توچه میدانی از شب بیداری های من
توچه میدانی از بغض خسته و خفته در گلوی من
زین پس می گویم روی سنگ قبرم بنویسند
یک لحظه نگاهت  تا آخر عمر برایم کافی بود

اول باید بگم روز اول دانشگاه کت جین ام  و با یه شلوار بگ پوشیدم و مقنعه ام رو سرم کردم یادمه خیلی ذوق داشتم وقتی وارد دانشگاه شدم و یکمی دیر شد ولی کلاس رو پیدا کردم و داخل شدم و یکی از پسرا گفت این به درد آرمین میخوره تصمیم گرفته بودم به هیچ پسری محل نزارم اما حس میکنم پسر خوبم هست و دختر بد هم وجود داره حالا اینا به کنار ادامه ماجرا اینجاست که نگاه که کردم چشمام رو پسر موفرفری مشکی و چشم مشکی کلاس ثابت موند خب نمیدونم باور کسی میشه یانه اما من این پسر رو قبل دانشگاه رفتن تو خواب دیده بودم نمیتونم خوب به یاد بیارم ولی یادمه تعادلم رو از دست دادم و غش کردم و دیگه بعدش رو خوب یاد نمیارم فقط حس کردم سرم با زمین برخورد کرد


اگر موافقین بقیه اش رو بزارم لایک کنین 
                      *

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

کامل گذاشتی لایک کن

اعتراف میکنم  دوست دارمَت !               یک جور خاص ...                                کمی عاشق تر از حَوا                         کمی مَجنون تر از لیلی ...                              کَمی شیرین تر از فرهاد ...               وابسته ات شدم !! انچنان که ماه به آسمان ...                                           ماهی به دَریا ...             وآدمی به نفَس ...            وابَستگی دارد ...       😔🖤       ️ 

اینه که ناخودآگاه هر از گاهی لبخند کوچیک رو لبم می‌نشست و گاهی تو کلاس تماشاش میکردم و دست خودم نبود البته منم شیطون بودم و خیلی به خودم می‌رسیدم و هر روز با یه لباس میرفتم تا اینکه این آقا پسر می خواست بهم یه چیزی بگه اما من همش فرار میکردم چون استرس کلا داشتم من با پسرهای فامیل هم در حد سلام حرف میزنم و اون موقع شرایط روحی ام جوری بود که واقعا حوصله نداشتم حتی جواب سلام این آقا رو بدم اگر اشتباه نکنم اسمشون آرمین  و دوستی هم به اسم سینا داشتن و یک روز نشسته بودم داخل سلف و گوشیم رو به شارژ زده بودم که

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792