خاهرم از من دوسال بزرگتره و باهم همیشه خوب بودیم و ۴ سال زودتر از من هم ازدواج کرد و مادرم ب همسرش خیلی سخت گرفت ک خب حقم داشت و خواهرم ب حرفاش رسید
دوسال پیش وقتی خاستگاریم بود انقدر دامادمون حسادت و بدجنس بازی دراورد ک خاستگار تو بچس (۲۶ سالش بود همسرم اون موقع) و اون متولد ۶۶
چرا بما سخت گرفتید ب اینا نه
چرا شیر بها ما اینه مال اینا اسونه
چرا مراسما فلان... تا ب مرور خواهر منم همینجوری شد
مدام اذیتم میکرد
حتی ب مادرم زیاد راجبش صحبت میکرد و بارها اشک منو دراورد بهش میگفتم خسته شدم بسه تو یجور بودی من یجور انقد رابطمون سرد شد که برای خرید جهازم با هرکی رفتم الا اون با فامیلای شوهرم و دوستای خودم صمیمی بودم الا اون حتی الانم یکساله از زندگیم گذشته تحمل دیدنش برام سخته حس میکنم محبتش از ته دل نیس و تک تک کاراش برام حرص دراره و عصبانی میشم حتی از ۱ ساعت کنارش بودن
کسی اینجوری هس؟ چه کنم؟ عذاب وجدان حسم رو دارم