همسرم میدونه مادرش بد زبونه منم نمیتونم جلوی بی ادبیاش سکوت کنم.
دیشب گفت عید نیا بمون خونه مادرت الان اون یه چیزی بهت میگه توام میگی داستان میشه.
ناراحت شدم گفتم چرا منو مقصر میدونی میگی من داستان درست میکنم گفت میدونم تو مقصر نیستی ولی بخاطر خودت میگم نیایی بهتره زودم بر میگردم ۴ روز میره.
دو سه بار همسرم رفت شهرستان من باهاش نرفتم بخاطر رفتارای مادرش موندم خونه مادرم.اینجاهم که میمونه بدتره برام مادرم هر بار منو از خونش انداخته بیرون .گفته شوهرت میره ولت میکنه سر ما .منم نمیگم مقصر نیستم هستم اگه بتونم سکوتمو کنترل کنم و خشمم و کنترل ولی شانس بدم مادر خودم بشدت سمیه هنوزم که هنوز اثار روحی که تو بچگی مادرم بهم وارد کردو دارم.
اینو خاله هامم همیشه میگن که خواهر ما در حق تو بد کرد.
با وجود بارداریم مادرم ۱ درصد درک نمیکنه من هورمونومام بهم ریخته و عصبی ام انقد که باهام کل کل کرد حالم بد شد بعدم گفت برو بیرون میایی اینجا ارامشمو بهم میزنی.
واقعا گیر کردم😔
میرم خونه مادرشوهرم انقد کنایه میزنه توهین میکنه از دستش بغض میکنم جرعت ندارم از حقم دفاع کنم هرچی حرفه بده به من میزنه اخرم من مقصر میشم.
تو بارداریم شبا سخته تنها باشم.امسال مامانم حتی نگفت بیا بمون خونمون گفت ما میریم مسافرت توام با شوهرت برو میدونه هر بار رفتم خونه مادر شوهرم با سردرد برگشتم.
دلم برای خودم میسوزه .که اگه یکم سیاست داشتم سریع عصبی نمیشدم بغض نمیکردم بهتر بود.
هر بار رفتم خونه مادر شوهرم حتی اگه سکوتم کردم تحمل کردم فشار خونم از عصبانیت رفته بالا خون دماغ شدم.
مادرم انقد حرص میده تنهایی نمیتونم برم خونش