شوهرم رو دوس دارم اما مدتی یه بادو نفر همکار شده حرف های عجیب می زنه رفتارش عوض شده هیچی ازش ندیدم اما احساس می کنم یه کارهایی می کنن قبلا که بدهی اینا داشت بیشتر دوسم داشت چون من کنارش بودم اما الان وضعیتش خوبه پرو شده می گه من زندگی نکردم و می خوام برم شمال تنها . منم بهش گیرهای الکی می دم دلیل ندارم اما بی خود عصبی شدم ازش .مشکل دیگه م این هست . من خودم رو توخونه زندانی کردم . حوصله ی هیچ کس روندارم مخاطبین گوشیم دو یا سه نفر هستن با هیچکی حرف نمی زنم وقتی هم پول دارم هیچی نمی خرم خرج خودم نمی کنم . به خودم نمی رسم
اشتباه مامان منو نکن ... دقیق مثل قبلا کارایی ک مامان و بابام کردن... چندماه پیش فهمیدیم با یکی دوسته چندروز پیشم فهمیدیم گرفتتش.. مامانم هنو نمیدونه که بدونه سکته میکنه ... هرچی قبلا خوب بودن الان متشنجه وضع خونشون ... انقد که داشت و به خودش نرسید مامانم بابام یه زن امروزی و مثل خودش خوشتیپ میخواست ...
چجوری بفهمم چیکار می کنن با دوستاش. ایا من بیخودی عصبانی می شم ؟ چجوری از تنهایی دربیام؟ ...
باهاش برو بیرون مسافرتای دوتایی یا با دوستای خونوادگیتون برین و روحیه شوخ طبعیتو ببر بالا .. باشگاه ثبتنام کن ؛ به خودت برس به موهات به پوستت.. اینروزا همه خانما به خودشون میرسن و مباید از بقیه عقب بیفتی
می دونم اشتباه می کنم اما انگار مریضم چون پدرم و همسرم منو به خونه نشستن و تنهایی عادت دادن . همسرم قبلا نمی گذاشت هیج جا برم ولی الان شوهرم گیر نمی ده خودم خونه نشین شدم خودم رو زندانی کردم