الان داشتم با نامادریم حرف میزدم گفتم خواهر دوستم ۱۶ سالشه خواستگار داره گفت نه تو رو خدا بچس. تو دلم خودم گفتم اون بچه ست؟ من بچه نبودم دلت برا بی مادریم نسوخت تو ۱۶ سالگی منو نشوندی سر سفره عقد؟ یبارم شوهرم گفت از هلش بخاطره اینکه این ازدواج صورت بگیره هرقدر مهریه که ما میگفتیم میگفت منم موافقم. یعنی با اولین خواستگار و تو کمترین سن ممکن در عرض دو هفته منو سریع شوهر داد. اول که بهم گفت برات خواستگار آوردم اینقدر گریه کردم که من سنم کمه چرا بدون اینکه به من بگی اینکارو کردی. لعنت بهش همیشه از اینکه تو اون خونه بودم ناراحت بود همیشه تو خونه براش کار میکردم که اون راضی باشه اما همیشه اخم کرده بود آخر هم زود ردم کرد رفت..
دوس داشتم باهاتون درددل کرده باشم. امیدوارم خدا همه ی مادرها زنده و سلامت نگهداره🙏