نه ماه هست ک پدرم فوت شده حالش کاملا خوب بود شب فشارش رفته بود بالا تا صب با مامانم نخابیدیم هی سر زدیم بهش اما انقدر کم عقل بودم ک حتی شک نکردم فشارشه رفته بالا
ساعت نه صب بود دیدم حالش هنوز خوب نشده و دستو پاش میلرزه با اینکه نمیومد با زور بردمش بیمارستان ک فهمیدم فشارش انقدی بالاس دستگاه نشون نمیده
دست مامانمو گرفته بودو داشت حرف میزد ک قلبش وایساد
مامانم دکترارو صدا زد با شوک پدر نازنیم برگشت و ب مراقبت های ویژه بردنش ساعت ۸ شب قلب پدرم برای همیشه وایساد
ما خیلی خودمونو مقصر میدونیم چون جز غمو غصه چیزی نداشتیم واسش انقدر جوش ماهارو زد همش فشارش بالا میرفت مخصوصا از عید ب اینور سه بارگف حال ندارم ک باهم رفتیم بیمارستان امپول زدن و خوب شد بابام تازه ۵۰ سالش شده بود هنوز کلی ارزو داشت
هنوز ما باهم حتی ی مسافرت هم نرفته بودیم
خیلی خودمو با پسرم سرگرم میکنم اما نمیشه
دلم مسافرت میخاد اما وقتی بابام نی حاضر نیستم از خونه دربیام چ برسه مسافرت
ما تو اوج نداری هامونم چون همو داشتیم شاد بودیم
حتی دیگه جمعمون بهمون خوش نمیگذره
چرا بابامو بغل نکردم
چرا فکرشو نکردم قراره ی روز از دستش بدم
هرچی میگذره سخت تر میشه
همینطور اشکام میریزه
ی پدریو میبینم ک ۸۰ یا هفتاد سالشه کلی ناراحت میشم ک ما هم میتونسیم هنوز بیست یا سی ساله دیگه کنار هم باشیم اما چرا خدا نخاست چرا انقدر زود بردش
خیلیی پشتمون بود همیشه همجوره هوامونو داشت
کمرمون شکست
همسایه هامونم تو شوک فوت بابام هستن همینکه تا هایپرمارکت کناریمون میرم کلی دعا میکننو میگن مرد نازنین حیف شد من تو همون چن ثانیه اشکام شر شر میریزه و نمیتونم خودمو کنترل کنم
چکار کنیم بی تو بابا جانم😭😔
ببخشید طولانی شد اما واقعا دلم خیلی گرفته