من تازه نامزد کرده بودم خیلی هم با خانواده شوهرم تفاوت فرهنگی داشتیم من رو دعوت کردن عروسی شهرستان ...
وای خدا عروسی نبود اسیری بود
عروسی توی خونه بود بعد آنقدر جمعیت زیاد بود که یک ساختمان سه طبقه فقط خانم ها بودن و جمعیت به حدی زیاد بود که داماد نتونست بیاد داخل کسی نمیتونست برقصه
میوه نمیدادن پذیرایی شون فقط شام بود اونم برنج و گوشت با پیاز و دوغ
ولی بهم خوش گذشت نامزدم بهم زنگ زد گفت بیا دم پنجره می خواهم به عشق تو برقصم وای خدا...آنقدر باحال بود خیلی دوسش داشتم بعد دختراشون من رو هل میدادن میگفتن برو کنار میخواهیم پسر عمه مون ببینیم یعنی شوهر من رو
ولی تنها عروسی بود که من غذاش رو کامل خوردم چون حقیقتا داشتم از گرسنگی غش میکردم