سلام بچه ها خوبین من یه بچه سه ساله دارم که از شوهرمه تا دو سالگی با مادرشوهرم زندگی میکردن الان چار پنج ماهه جای منه قبلنا خوب بود دوسه روز مریض شدم رفتم خونه مامانم(باردار بودم خونریزی کردم) اونم جای مادرشوهرم بود از روزی که اومدیم خونمون یکسره بغض میکنه گریه میکنه حتی شوهرم بره سرویس پشت سرش گریه میکنه بخدا انقد باهاش بازی میکنم سرگرمش میکنم انگار ن انگار مث مجسمه ها فقط میگه بابامو میخام بریم خونه مامان بزرگ بخدا دیگه خسته شدم کلافه شدم کسی اگه راهکاری داره ک جوابگوی بگه دیگه بریدم
عزیزم هر بچه ای که مادرش یکهو (از دید بچه ناگهان هست) مادرش بره یکهو احساس ناامنی می کنه. تمام جهانش براش ناامن می شه. همیشه ترس از دست دادن شما و پدرشو داره. بچه تو سن بدی از مادر بیولوژیک خودش جدا شده. این ترس ها رو بیشتر از بقیه هم داره. اگر دنبال ایجاد رابطه ی خوب و ساختن آینده اش هستید دیگه پیش مادر بزرگ نفرستید برای دو روز. اصلا تحت هیچ شرایطی. فوقش در حد مهد رفتن روزی یه تعداد ساعت مشخص. اگر مجبور بودید یه جایی برید باید پیش پدرش بمونه. این نکات خیلی مهمه. اگر رعایت کنید کلا آینده اش رو از دست می ده بچه. و درکنارش شما هم عذاب می کشید.
راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی میگرفتم یا سخت بود یا وزنم برمیگشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهمتر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.
دیگه بچه همه جوره کم شانسه مادرش نیست پدرش زود تجدید فراش کرد زن بابا سریع حامله شد
عزیزم باباش زود ازدواج کرده ک مادر داشته باشه الان بهتر قبول میکنه کسی ک بیاد مادرش شه یا ده سالگی خواهشا قبل نظر دادن یکم فک کنین حتما دلیلی داشته😐بعدشم زن بابا چرا حامله نشه حتما میخاین تا اخر عمر به پای ی بچع دیگ بسوزه و بسازه من الان راجب ی چیز دیگ کمک خواستم ن اینک دلسوزی بیجا کنین
قربونت عزیزم❤🌹 انقد اسباب بازی خریدم ک خونه پر شده بازی میکنم بردمش پارک حتی گوشی ک ضرر داره میدم ب ...
با مشاور حرف بزن یا ببرش مهد براش برنامه کودک دانلود کن یا ببرش پرنده فروشی یا حیون خانگی براش بخر البته ی چیزی بخرید که عمر اون حیون زیاد باشه تا بعدا افسردگی نگیره چون یکی از اقوام بچه این سنی داشت جوجه بچه مرده بود تا چند وقت از خواب میپریده و میگفته به خاطر من جوجه مرد
عزیزم هر بچه ای که مادرش یکهو (از دید بچه ناگهان هست) مادرش بره یکهو احساس ناامنی می کنه. تمام جهانش ...
شوهرم یهو میبره اونجا هر چی میگم نبر بچه هم دو تربیته میشه هم گیج میشه باهم میرن یا میبره اونو میزاره مثلا میره کاراشو انجام بده چون بچه پشت سرش گریه میکنه میگه مجبورم ببرم
عزیزم زیادی خودتو عذاب نده توی هر چیز اعتدال داشته باش اون بچه مادر داره هم پدر نمیخواد بیش از اندازه فداکاری کنی ک داغون بشی شرایط رو برای آرامشش مهیا کن اگه نشد میره پیش مادرش یا مادربزرگش ما خانم ها چون دلسوزیم میشیم بتمن چ بخوای چ نخوای مادرش توی زندگیه اون هس شما فقط شرایط رواماده کن اگه نساخت مادرش هس