عشقموندیدم امروز دقیقا1ماهه
۱ماه پیش صبح توکوچه بودم ازسرکاراومدم پیام صبح بخیر دادنوشت کجایی نوشتم دم در دروبازکنم برم تو بعدرفتم رو پله ها پیام داد بیابیرون رفتم و گفت ببخش اگ کم هستم و ندیدمت بچه هامریضن خوب بشن میام میبینمت
خواهرزادش اینا مریض بودن و مادرش میبردشون دکتر
بعد کم کم گفتم چته چرامثل همیشه نیستی گفت ازبس میزنن تو ذوقم احساسم همش مخالفت میکنن.
یکسالو نیمه باهمیم فامیله
مادرش اول همه مخالف بود دوماه پیش بعد۱سالونیم راضی شد
باوجود مخالفتا هرماه ۶۰۰ ۵۰۰ کیلومتر میکوبید دیدنم میومد
ی هفته پیش خسته شدم گفتم همش من امیدداشته باشم نمیشه باباش سخت مخالفه گفتم تومیگفتی حرف حرف خووم و کسی ن نمبگه گفت اره خونوادم نمیدونی ک چقدروعصابن میگن ارتباط قطع کن گفتم الان ک Gpsبهت وصل نکردن ی کوچه فاصلا س بیای ببینمت
گفت برا مخالفت اخرش راضی میشن باهاشون حرف بزنم نهایت قانع میشن شدنیه ولی ازبس ن اوردن کوبیدن توسرم بحث جنگ دعوا دیگ مغز زن گرفتن ندارم منم گفتم حالا ک دیگ خودت نمیخای بحثی حرفی نمیمونه بحثش جداس سین زد ج نداد ن بلاک ن انفالو ن لیست رد چیزی نگفت ..میگم دیگ نمیرم سراغش ک ب خودش بیادبرگرده بدونه این توبمیری ازون توبمیریا نیست.
باباش شدید مخالف و خواهرش.ول کن نیس باپدر بزرگ مادربزرگم مشکل داره کدورت داره باهمم میحرفنا