یبار حالم بد بود
بابام اومد خونه با خواهرم رفتیم دکتر
همون موقع همون خونه
به حالت جنازه از مطب اومدیم تو خیابون ی مادر و پسر سریع سوار 206 شدم
از اونجا تا خونه اومدن دنبالمون
بعد بابام دور از خونه پیادمون کرد گفت شما برید من بعد میام تا خيابون خلوت شه ماشینو بیارم
ما رفتیم
مادر پسره اومد زد رو در کاپوت به پدرم گفت
ما دختر تو میخوای پسرم عاشق شده
پدرم بش گفت ما دختر نداریم
بش گفد چرا الان با حاج خانم رفت خونه
اوو موقع من کم سن بودم
خلاصه با بابام بحث میکنن
پدرم فکر کرده بود من با پسره آشنام
بازم یه بار دیگه آبروریزی. بخدا من اصلا اون یارو و ندیدم