دیشب یه اتفاقی افتاده بود برای خواهرش بهم نگفت و خونه جاریم بودیم جاریم بهم گفت .. بعد دیشب برادر شوهرم آروم به شوهرمم توضیح میداد چیسده این بهم نگفت ... یعنی من نگفتم جاریم تعریف کرده ... حتی صبحم مادرش زنگ زد خودش بهم گفت قضیه رو ... امشب گفتم چه خبر از مامانت اینا گفت سلامتی هیچی نگفت بهم خلاصه نزدیک خواب گفتم کار خواهرت چیشد گفت آره اینجوری شد و فلان گفتم تو میدونستی ؟؟؟ گفت اره گفتم پس چرا به من نگفتی ؟ ساکت موند چیزی نگفت بغلم کرد و بوسم کرد ... باز یکم گذشت گفتم خوب چرا بهم نگفتی گفت هر چی کمتر بدونی بهتره کمتر درد میکشی ... ولی خوب من میخوام منم جزو خانواده اش بدونه چرا بهم نمیگه ...
الان نمیدونم اینو جای دوست داشتنش بذارم یا اینکه بهم اعتماد ندارع؟🙃
ناراحت شدم چون برادر شوهرم همون دقیقه به زنش گفت ولی شوهر من هیچی اصلا هیچی بهم نمیگه مگر اینکه شادی باشه اونم کامل مطمئن باشه ازش بهم بگه ...
ناگفته نمونه کارای خودشم بهم نمیگه گاهی وقتا تا کامل حل نشه ولی به مامان و باباش میگه خوب من زنشم ناراحت میشم 🙃