دانشجو راه دورم از خانواده...من ازشون خبر نگیرم اونا خبری از من نمیگیرن..بود و نبودم فرق نمیکنه براشون..وقتی اونجام مدام تحقیر...بحث و دعوا
اینجا هم به دوس پسر دارم که اونم داره تو زرد از آب درمیاد ...از رابطع هم شانس نیاوردم ...هیچکدوم دوستام اینجا اونقد باهام خوب نیستن..همیشه سادم..مهربونم باهمه..و هرکسی به خودش اجازه میده هرچی دلش میخواد بگه...الآنم همه باهمنو هیچکس به تنهایی من توجه نمیکنه..چیکار کنم ...دلم میخواد حداقل برم سرکار یذره اعتماد به نفس پیدا کنم دستم تو جیب خودم بره..ولی کار نیست ..اگه هست به خاطر دانشگاه نمیشه...چیکار کنم ...خیلی کلافم...دارم خفه میشم از بغضی که همیشه تو گلومه ...از حس تنهایی