من چون هیچ دکتری و نمیشناختم اول رفتم پیش دکتر ساعدی و بهم یه سری دارو داد برای عمل پانکچر ولی زمان عمل پانکچر دکتر جان رفتن مسافرت و عمل و گذاشتن به عهده دکتر عطایی
خدا خیرش بده چه دست سبکی داشت
من روز عمل ساعت ۷ بیمارستان بودم رفتم لباس اتاق عمل دادن بهمو من و چند نفر دیگرو بردن اتاق انتظار عمل
اول بقیه رو عمل کردن و دکتر من یکم دیر آمده بود منم چون آدمی هستم که وقتی خیلی نگرانم و استرس میگیرم بدنم برای این که من و از اون حال در بیاره مجبورم میکنه بخوابم
آقا ما تو اتاق انتظار گرفتیم خوابیدیم
نوبت من که شد پرستار آمد گفت خوبی ؟ از حال رفتی؟ چی شدی؟
گفتم نه من فقط خوابم برده بود
هیچی بلند شدیم رفتیم اتاق عمل دکتر خیلی با آرامش آمد و همین جور که داشت باهام حرف میزد یه دارو بی هوشی بهم زدن و من دیگه هیچی نفهمیدم
وقتی به خودم امدم دیدم تو اتاق ریکاوری هستم
بدون درد بدون هیچ حسی
من همش از دکتر میپرسیدم مطمئنید من و عمل کردند
عین اسکلا هی میپرسیدم
آخه من هیچی حس نمیکردم اصلا نفهمیدم که عمل شدم
خدارو شکر عملم خیلی راحت بود
مارو بردن تو بخش و گفتن اگه حالت خوبه لباس بپوش برو
من ساعت ۱۲ کارام تموم شد امدم بیرون خونه هم رفتم هیچ حس دردی نداشتم
فقط باز دوباره گرفتم خوابیدم تا عصر
اینم از عوارض بیهوشی بود