2777
2789
عنوان

ای وی اف

| مشاهده متن کامل بحث + 467 بازدید | 23 پست

هیچی آقا خلاصه ما با یه بد بختی موندیم و هفته بعد رفتیم دکتر دکتر گفت دوباره هفته بعد میای برای ویزیت بعد روز عمل انتقال و مشخص مییکنم

هر بار که دکتر هم میرفتم دکتر معاینه میکرد که ضخامت دیواره رحم و ببینه


دیگه ما موندیم روز ۱۹ پریودی من رفتم برای عمل انتقال

عمل انتقال بد نبود ولی از شانس گند من همون روز عمل صبحش حس کردم گلو میسوزه

گفتم عیب نداره خوب میشه ولی بعد از انتقال ۳۰ دقیقه ای که رو تخت باید بخوابیم من هی سرفه های ریز میکردم

تمام سعیمو میکردم که سرفه هام بهم فشار نیارن یه وقت بچه ها نیان بیرون

آقا عمل تموم شد

بعد عمل مارو ۱ ساعت نشوندن روی یه سری سندلی داغون که من از کمر درد مردم

کلاس گذاشته بودن برای مراقبت های بعد انتقال

خیلی مزخرف بود

که واقعا اگه عقل داشتن این کارو باید قبل عمل بکنن نه بعدش که ادم این قدر اذیت نشه

ما از بیمارستان امدیم و ۱ هفته ای هم تهران موندیم که من زیاد تکون نخورم بعدم امدم شهرمون ولی از شانسم سخت مریض شدم

آنفولانزا گرفتم و همش سرفه های شدید میکردم و تب میکردم

البته از شانس من توی این دو هفته ۱ عروسی و ۳ تا تولدم دعوت شدم که مجبور بودم برم

همه اینا دست به دست هم دادن 

من بعد ۲ هفته رفتم آزمایش دادم و جواب منفی شد

۲ روز بعدش دوباره آزمایش دادم باز منفی شد


من داغون شدم

۱ هفته از خونه نرفتم بیرون همش گریه میکردم

واقعا خیلی دوران سختی بود

ولی همسرم گفت توکلت به خدا باشه دوباره میریم 

خودتو اذیت نکن

تقصیر تو نیست که

منم بعد ۱ هفته خودمو جمع و جور کردم و دوباره شروع کردم به زندگی عادی

امیدم به اون یدونه جنین بود

راستی یادم رفت بگم از من حدودا ۱۱ تا تخمک کشیده بودن ولی به دلیل ضعیف بودن اسپرم ها فقط ۳ تاش جنن شده بود

دوباره توی آذر ماه بعد پریودم امدم تهران برای ویزیت دکتر

ولی این دفعه توی نینی سایت این قدر گشتم دنبال یه دکتر خوب 

همه گفته بودن دکتر انصاری پور کارش خوبه

منم ایندفعه با ایشون نوبت گرفتم

رفتم پیشش چه قدر نوبتش شلوغ بود

خودش خیلی کم حرف می‌زد بیشتر کارارو ۳ تا ماما همراهش انجام میدن

پرنده دید و داروهامو عوض کرد

این دفعه یه جای این که آمپول روغنی پروژسترون بهم بده قرص دوفاستون داد

داروهام و کم تر از دکتر عطایی داد

گفت برو روز ۱ تا ۳ پریودت بیا

منم رفتم و ماه بعدش امدم پیشش

این دفعه دوباره ماماها معینم کردن و دوباره دارو دادن و گفتن هفته دیگه بیا برای ویزیت

دوباره رفتم ویزیت گفت دوباره هفته بعد بیا

ویزیت آخری که رفتم خود دکتر سونو داپلر کرد خودش روز عمل و مشخص کرد فکر کنم روز ۲۱ پریودم بام وقت عمل گذاشت

البته اینم بگم به خودم گفتم اگه این یدونه جنین شد شد نشد میرم بیمارستان یزد پیش دکتر افلاطونی

دکتر گفت میخوا دوباره پانکچرت کنم چون ۱ دونه بیشتر جنین نداری

گفتم نه دکتر

این دفعه آخره میام برای انتقال تهران اگه شد که خدارو شکر اگه نشد دیگه نمیام

دکترم قبول کرد همون یدونه برام انتقال بده



نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بلاخره روز ۳ بهمن شد

من رفتم اتاق عمل بازم شانس من دکتر مت دیر آمد از ۷ تا ۱۲ نشستیم تا دکتر بیاد 

این قدر خسته شده بودم روی نیم کتای اتاق انتظار دراز کشیدم خدا خیرش بده پرستار یدونه از تختارو داد بهم گفت بخواب اینجا

من چون دیسک کمر دارم نمیتونم زیاد بشینم

بلاخره دکتر آمد و وفت انتقال دکتر جنین شناس گفت ۲ تا جنین بلاست داری

گفتم شما قبلا گفته بودین ۱ دونه هست ولی گفت حالا دوتا

هر دورو انتقال میدیم و دیگه جنین نداری

گفتم باشه

دکترم آمد بازم هیچ حرفی نزد فقط انتقال و انجام داد و رفت

من این دفعه از ۱ ماه قبل مراقب بودم سرما نخورم

هر جا میرفتم ماسک میزدم با کسایی هم که مریض بودن قطع رابطه کردم

حتی همسرم هم که قبل انتقال مریض شده بود اتاقمون جدا کردیم و هر دومون مساک میزدیم که یه وقت من مریض نشم

چون موقعی که داروهای ای وی اف دریافت میکنین سیستم ایمنی بدن میاد پایین و مستعد مریضی هستین پس خیلی مراقب باشین

انتقالم که تموم شد حدودا ۱ ساعتی دراز کشیدیم و زودی بلندمدت نکردن منم چون هنوز یادم بود که بعد انتقال چه کارایی بکنم و چه کارایی نکنم دیگه نموندم برای کلاس توجیحی 

زود امدم خونه و فقط استراحت کردم

تو خونه هم فقط غذا های بدون ادویه میخوردم

سعی می‌کردم پروتون بخورم

۳ روزی تهران موندم و بعد امدیم شهرمون

از روز انتقالم تا دو هفته همش غذا های سالم درست کردم و هیچ کاری نکردم

نه جارو زدم نه گردگیری کردم حتی ساک لباسامو ۲ هفته ای طول کشید تا باز کردم و لباساشو شستم

استراحت مطلق نشدم ولی اصلا به خودم فشار نیوردم

تا جایی که تونستم با آدمایی که حالمو خوب میکردن رفت و امر میکردم

حدودا ۱ هفته که از انتقالم گذشت دیدم لکه بینی قهوه ای دارم

حول کردم همون روز رفتم دکتر

دکتر گفت فعلا نمیتونم تشخیص بدم که حامله ای و این لکه بینی لانه گزینی یا بچه از دست رفته

منم با ۱۰۰ تا استرس امدم خونه

به خودم آرامش میدادم و فقط از خدا میخواستم بچمو سالم نگه داره

۲ هفته هر جور بود گذشت

آزمایش دادم جواب مثبت شد


خدارو شکر بلاخره منم مامان شدم

آزمایش دوم و دادم بتام بالا تر رفته بود

رفتم دکتر گفت کیسه تشکیل شده و ماده زرد هم هست

ولی هنوز جنین تشکیل نشده

۲ هفته صبر کن بعد بیا برای سونو

۱ هفته صبر کردم باز دیدم ترشحات قهوه ای و رفتم شبونه بیمارستان

بستری شدم

دکتر صبح آمد گفت چیز خواصی نیست باید بیشتر استراحت کنی

اصلا به خودت فشار نیار

حدودا ۹ اسفند بود که رفتم سونو قلبش 

خدارو شکر قلبش میتپید

نمیدونید چه حالی داشتم وقتی صدای قلبشو شنیدم

من کل داستانم نوشتم که به همه اونایی که توی این روند بگم

این قدر نگران نباشید

به خدا بسپارید

من این بچمو از حضرت فاطمه و علی دارم

سر ای وی اف قسمشون دادم به امام حسین که بچمو نگه دارن

خدارو شکر 

من خیلی آدم اعتقادی نیستم

حتی نمازم نمیخونم

ولی خدا یه جایی ته ته قلبم نشسته که هیچ وقت جاشو با هیچی نمیشه پر کرد

خدا به همه اونایی که نینی میخوان الهی بده


هنوز که هنوزه به هیچ کس نگفتیم که بچه دار شدیم و قراره عید مامان باباهامونو سوپرایز کنیم

دوستان برای همه دعا کنین بتونن بدون حسرت بچه دار بشن

خدا به هر کی بچه میخواد بده

نمیدونین چه قدر این ۳ ۴ ساله من و همسرم سختی کشیدیم

با این که مشکل از همسرم بود و هر وقت میرفتیم دکتر حالش بد میشد من بهش میگفتم اگه هیچ وقتم بچه دار نشیم باز من دوست دارم ولی واقعا از دورن سوختم

سوختم تا نفهمه چه قدر دلم پر میکشه بچه داشته باشم

چه قدر سخته نتونی به خانوادت بگی که همراهت باشن

نه این که خانواده هامون کارامون داشته باشن نه

ولی نمی‌خواستیم غمی که خودمون داریم و اونام داشته باشن

نمی‌خواستیم کسی بفهمه و برامون دل بسوزونه

اگه الانم اینارو نوشتم فقط برای این بود که بدونین خود نازایی خیلی سخته 

غمش خیلی زیاده

تنهاییش خیلی بیشتر

خدا سر هیشکی نیاره

امیدوارم هر کی مشکل داره به امید خدا بچه دار شه و دامنش سبز شه


هنوز که هنوزه به هیچ کس نگفتیم که بچه دار شدیم و قراره عید مامان باباهامونو سوپرایز کنیم دوستان برا ...

ای جاااااانم خداروهزااااار مرتبه

توروخدابرامنم دعاکنین بعدعید انتقال دارم واقعا سخته اون مسیرش تحمل دردایی ک میکشی زخم زبونایی ک میشنوی.من ۸ساله منتظرم

امروز ۲شهریور۱۴۰۳ ساعت ۱۶و۳۰دقیقه اولین لگدزدنای نی نیمو فهمیدم الهی قربونش برم دخترنازم نفس مامان  خدایا مسافرکوچولوموسپردم بخودت بسلامت ب مابرسون  
هنوز که هنوزه به هیچ کس نگفتیم که بچه دار شدیم و قراره عید مامان باباهامونو سوپرایز کنیم دوستان برا ...

اشکام بی اختیار ریخت خدارو هزار بار شکر که باردار شدی انشالله بسلامتی بیاد بغلت 😍😍😍

میفهممت منم یکساله منتظرم دوبار ای یو ای کردم منفی شد انتظار خیلی سخته

من شوهرم سالمه خودم یدونه لوله دارم

خدایا ما غرق گناهیم تو دریای رحمتی..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز