بالاخره بعد از بیست روز دیدمش ،از دور ...
نرفتم جلو که ببینه منو ...نمیدونم شایدم دیده منو ولی هر چی بود دستش درد نکنه، جایی ایستاد که از لحظه ی اول تا آخری که رفت همه اش جلو دیدم بود ،اینقدر هول کرده بودم که اصلا حواسم پی هیچی نبود جز اون ،چشمام فقط اون رو میدید و بس ...دیت دوستم بیشتر درد نکنه که درکم کرد و گفت یه جوری باش انگار فقط داری با من حرف میزنی ...
درست تو لحظه ای که گفتم دیگه بیخیال امروز نمیبینمش دیدمش ...چرا اینجوریه ؟!؟!تا بیخیال میشیم میان جلوی تو ...بعدش هیچ ...ولی هر چی بود راضیم ...بهش گفته بودم که دیدمت و میبینمت همیشه ...راستم میگفتم ،الان که میبینم قبل ازاینکه بشناسمش هم میشناختمش ...حس عجیبیه ...خیلی عجیبه ...