پریروز زنگ زده به شوهرم که بابا گفته چرا نمیاین حتما باید دعوتتون کنیم
شوهرم بهم گفت اگر میای بریم شبم همونجا بخوابیم
گفتم باشع
روز بعد زنگ زده به مامانش که ما میایم شبم میمونیم
مامانش گفته چه خبره
بعد گفته من دیروز گفتم فردا که شما میاین نهار نداریم شبم بابا گفته هرموقع خواستین بیاین مرغ سوخاری بخره
شوهرم گفته عیب نداره من خودم کباب میخرم شما پلو بزارین
سعی کردم این جریان برام مهم نباشه...
ما رفتیم و داستان به همین منوال گذشت
صبح خواستم بیام سرکارم زودتر بیدار شده نهارم بیاین اینجا
منم مهربون گفتم باشه بااینکه میدونستم قرار نیست نهار بزاره همون غذاهای مونده رو میخواد جلومون بزاره غذای دیروز و غذای فیریز شده از قبل که قطعا از غذایی که برای جاریم اینا درست کرده اضافه مونده
یجوری پاکسازی یخچال
و دلی اصلا دلم نمیخواست بگم باشه اما گفتم عیب نداره
الان متوجه شدم فامیل نزدیکم ن اومده خونه مامانم
بهش زنگ زدم ما ظهر نمیایم شب با فامیل فلانی میایم
ناااراحت شده پس غذااا چی
این غذاها و که دیگه شب نمیشه خورد..!
برگاااااام
اما من با مهربونی و خونسردی و حالت گیجی حرف خودمو زدم که اون کوتاه اومد
اما چون ناااراحتم و بهم برخورده خواستم به شما بگم