من از اول زندگیم هیچ وقت دل خوشی از خدا نداشتم.از هیچکس به اندازه خدا ازش متنفر نبودم.چون هرچی صداش میزدم جوابی نمیداد بهم.این چندسال آخر تصمیم گرفتم هیچ وقت خدارو صدا نزنم حتی اگه تو گرفتاری بزرگی باشم.تا اینکه من دوسال گرفتار یه موضوعی زجرآور شده بودم.هرچقدر تلاش میکردم راه به جایی نمیبردم یکی دوبار اسم قانون جذبو شنیده بودم میگم فقط یکی دوبار ...یه شب بخاطر اون موضوع بشدت حالم بد بود گفتم خدایا برای اولین بارو آخرین بار صدات میزنم خواهش میکنم جوابمو بده.کمی با خدا حرف زدم ده دقیقه نگذشت واسه اینکه خودمو سرگرم کنم تا به فکر مشگلم نیفتم به دلم افتاد تو گوکل قانون جذبو سرچ کنم ببینم چی هست من هی خوندم و هی خوندم نوشته بود هرکی خودش سرنوشت خودشو رقم میزنه با افکارش و ازین جور حرفا گفتم خب اینم امتهان کنم شاید شد...هرچند ته دلم به مسخره گرفتمش