یکی از اشناهای ما ک الان ۴۰خردی سنش و آدم بزرگیه واس خودش و مطمئنم راست میگه
میگه بچه ک بودم سوسک های بزرگ میدیدم رو دیوار ک اذیت میکنن همش میگم ب پدر و مادرم قبول نمیکردن
بعد مدتها ک زی شد بردنش یجا که به گفته خودش سرکتاب باز کنه واسش و سبکی بیاد واسش
حالا درست یادم نمیاد دعا داشته یا چی بوده
ک ی دعایی میده زیر بالش میزاره و ازون به بعد خوب میشه
آیت الکرسی بنویس و چهارقل تو ازین کیف کوچیکا بزار بزار دور گردنش ی مدت باشه