بچه م ده روزشه سینه م نوکش پهن و فرورفته س تو بیمارستان هرکاری کردن پریتارا نشد از ماساژ تا سرنگ و شیر برق تو خونه ز ماساژ تا اب گرم و خیلی چیزا اوایل با شیر دوش میدوشیدم سینه هامحجمگرف و پر شیر میدوشیدم به بچه میدادم اینقد سرم غر زدن زدن که روز به روز بی اشتها تر شدماز بس میگفتن این چیه ته پستونکش مشخص نیست این چیه ندوش چه فایده داره سبنه تو نمیگیره انگار من خوشم میومد اب سرد و گرم قاطی کنم حتی شوهرم پشتم نبود بگه به جهنم کم اذیت کنین بدبخت با بخیه و هزار مکافات مجبورم کردن کارکنم یه چشمم خون بود یه چشمم اشک مادرشوهرم وقتی شیر میدوشیدم کلی حرف بارم میکرد کلی بهم طعنه زدن الان از صبح فقط دو قطره شیر دارم به چشمم خونه یه چشمم اشک
خودم ناراحت نیستم حرفای اطرافیان و شوهرم پیرم کرده طوریکه دیشب میخواستم خودمو بکشم
یه گوشت در باشه یه گوشت دروازه ببین شوهرم مادر شوهرم مادرم همه اینا حرفشون بود ب شیر مادر دادن تا اخر سر خشک شد منم ب این حال وروز افتادم مادرشوهرم نمیدونه افسردگی شدید گرفتم وتحت درمانم الان یک ماهه اومدم پیش مادرم کلا نابودم کرد همین شیر مادر دیگه شیر خودتو نده بزار هرچی میخوان بگن مث من سرت نیاد
یه گوشت در باشه یه گوشت دروازه ببین شوهرم مادر شوهرم مادرم همه اینا حرفشون بود ب شیر مادر دادن تا اخ ...
منم همین بلا سرم میاد شوهرم براش مهم نیست هیچکدوم مهم نیست الان بهش پیام دادم هزچی تو دلم بود رو گفتم گفتم دم نزدم از درد زایمان و سختی های بچه صبوری کردم اما دیگه شیرم خشگ شده از هیچکس نمیگذرم