مامانم یبار چند روز پیش به شوهرم با حالت شوخی و خنده گفت این شلوار که میپوشی خیلی تنگه زشته نپوشیش بهتره شوهرم گفت الان که اینو پوشیدم چون بقیه شلوارام نشسته هستن در حالی که دروغ گفت چون این چیزا براش مهم نیس خانوادگی همینطورن خلاصه رفت و گذشت شوهر منم خیلی تنبل و بی خیاله و اینکه همش به من دستور میده مثلا بچه گریه میکنه تو جمع به من میگه بگیر بچتو مامانم گفت بغلش کن بچه ی تو هم هست حالا چند روزه با من سرد شده بی محلی میکنه حرفم نمیزنه کلی اسرارش کردم و حرف زد میگه خانوادت همش دخالت میکنن به شلوار آدم کار دارن تو نمیتونی مستقل باشی و ازین حرفا خودش و خانوادش خیلی کم رفت و آمد دارن خیلی کم میخواد منم مثل خودشون بشم اما برای من غیر ممکنه نمیدونم چکار کنم خیلی خودخواهه به ظاهر مهربون و حرف گوش کنه جلو اونا اما پشت سر کلا ی آدم دیگس