ادم وقتی مجرده خانوادش دوروبرشه زیاد متوجه نمیشه ،،اماهمینکه متاهل میشی تازه معنی دوریو میفهمی ،،،گرچه خانواده همسرم مثله پدرومادرم میمونن خواهرشوهرمم مثله خواهرم خدا شاهده همشونو خیلی دوست دارم به من خیلی خوبی کردن ادمایه خیلی خوبین حتی همسرم از اولم کنارشون حسه غربت نکردم پیششون از اول راحت بودم و دلم قرص بود با اینکه فامیلم نبودیم از فامیلم به من خیلی بهتر بودن و منم همیشه دوست دارم خوبیاشونو جبران کنم یاده خوبیا و کارایی ک واسم کردن میفتم خیلی خجالت میکشم میگم کاش کاری کنمو خوبیاشونو جبران کنم از خونه خودم تا خونه مامانم اینا نیم ساعت راهه و اینکه ماشینه همسرمم اکثرا دستشه و منم نمیتونم هی پول اسنپ بدم برم بیام یه صد تومن مثلا رفتنی بدم یه برگشتنی صدتومن ۲۰۰ تومن هزینه رفت و برگشتم میشه با اینکه همه میگن برو خداتو شکرکن از خونه خودت تا مامانت اینا نیم ساعت راهه اونیکه چهارساعت راهشه چی بگه اونیکه حتی از این چهار ساعت مسیرش دورتره چی بگه اما من میگم کاش نزدیک بودم میرفتم با پایه پیاده نه نیازی به اسنپ نه ماشین خودمون غروبا یه نیم ساعت میشستم حال و هوام عوض میشد با اسنپم میره حدالقل باید یه روز بمونم اونم ک نمیشه همش زندگیو ول کرد رفت
منو چی میگی تو ی شهر غریب به خونه هیچ کس رفت و اومد نداریم خونه بابامم ی ساعت و نیم راهه منم چند ماه ی بار میرم البته از اخلاق بابام خوشم نمیاد اخلاق سگی داره از ساعت ۷شب به بعد نباید تکون بخوری یا حرف بزنی باید مثل زندانی بری تو اتاق بدون سروصدا
گاهی هست گاهی نیست بستگی به کارش داره چرا با شوهرمم میرم ولی مثلا میگم جوری باشه هر موقع خودم دلم میخواد برم بیام ،،،ولی نمیشه این خونه ام واسه خودمونه بگم مستاجر باشیم بگم عیب نداره نزدیک خونه اونا بگیریم،، مامانم اینام خونه واسه خودشونه اصلا بخاطر منم فکر نکنم بخوان خونشونو عوض کنن بیان نزدیک ما