عزیزم من اول که فهمیدم تا یک سال فقط گریه زاری کارم بود ،بعدش کم کم داشتم دیوونه میشدم ،یه دوره فلوکسیتین خوردم
بعدش همش دنبال مچ گیری از شوهرم بودم ،و اون انکار میکرد و منو متهم میکرد که متوهمی،آخرین دعوای ما مال سال ۹۸ بود که حق طلاق ازش گرفتم ولی من قصد طلاق ندارم ،زندگیم خوبه ،به جهنم که با زنا لاس میزنه ،آخرش شب سرمون رو روی یه بالش میذاریم ،دروغ نگم گاهی میترسم که نکنه ازش مریضی بگیرم ولی من طلاق نگرفتم چون مطمئن بودم با طلاق من بچه هام آواره میشن ،سعی کردم به خودم روحیه بدم ،برای خودم دارم زندگی میکنم ،با بچه هام عشق میکنم ،حس میکنم با شوهرم ازدواج سفید کردم ،بهش گیر نمیدم ،زود بیاد ،دیر بیاد ،بره تو گوشیش ،چت کنه ،به جهنم ،مهم نیست
مهم اینه فعلا همه چی آرومه ،خرج خونه زندگی و بچه ها را تامین میکنه ،منم سعی کردم رو خودم کار کنم ،یه زن بی خیال شدم ،شاد و رها و خدا راشکر محیط زندگی و حال بچه ها خوبه